راه کوتاهی نیست
راهی که طی کرده ایم
و حرف هایی که گفته ایم
و حرف هایی که نگفته ایم
و اشک هایی که ریخته ایم
و لبخند هایی که از یاد برده ایم
دیگر شب ها زود خوابم می برد
و صبح ها دیر بیدار می شوم
به آسمان نگاه نمی کنم
و برای جاده چراغی روشن نمی کنم
و هیچ جوهری از سرانگشتانم نمی چکد
حرفی ندارم که بگویم
حتی آنقدر که این شعر را
به پایان محکوم کنم!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
دلم بدجوری هواتو کرده
تو غربت ترانه دنبال تو می گرده
تنگ غروب خسته و تنها
صدات می کنم ای هم آشنا
ناز نگاتو به دنیا ارزون نمیدم
ستارهی عشقمو به آسمون نمیدم
بیا تو خاطرههای خط خطی
سراغی بگیر از من پاپتی
چه کنم چی بگم از کدوم بهونه
دوست دارم رو فقط یه بار بگو عاشقونه
اون لحظه حس میکنم تو بهشتم
اینو بدون سرنوشتم و به نام تو نوشتم
بی تو من کبوتری پر شکسته
تو نیستی کنج قفس تنها نشسته
تو آسمون آبی عشق تو یه ترانه
واسه داشتنت منم اون حس عاشقانه
اگه من جنگل خشک تو ببار
با حضورت سرم یه دنیا بذار
رسوای عشقم بین پیر و جوون
بازم رسواترم کن بدتر از رسم زمون
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه , وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.
نه , صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
توی يک ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگه سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديوار
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يك دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط مصطفی
|
تو برام خوش ترین خنده سرنوشتی
زیباترین گوشه ی بهشتی
با آرزوی تو ای آرزوی همیشه
گویی در این گوشه ی غم
امشب من آزادم آزاد
عجب عالم پر شگفتی با دنیایی از غم
دلم می تپد شاد
و نام تو آری تو ای شعله ی پاک
ای لحظه ی شاد هستی
ای گفت و گوی دلم با تو و از تو
در هوشیاری و مستی
ای لحظه ها از تو
پر نور و ناب و سعادت
یاد تو شیرین ترین عشق و عادت
نرم نرم از اوج عطر تنش را بوسه داد
سوختم از آتش دوری، ز نیرنگ نسیم
خوی بی آرام او، از اه من آید برقص
شعله ی بی تاب می رقصد به آهنگ غریب
من بهره از آن جان پر خروش ندارم
عین این شاخه ی گل طاقت آغوش ندارم
گر به دروغ هم کشد با ساز مهر سازم می کند
دیده و عقل من کج است که از او خورم فریب ها
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشک من آمیخت لبخند زیبای مرا
در هوای دوستداران دشمن خویشم(...)
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا کردم ز ناله من دل زار خویش را
پس انداختم به روز دگر کار زار خویش را
عیب تو نیست، پیش تو گر قدر من کم است
خود کرده ام پسند خریدار خویش را
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
خواستم بگم دوست دارم...یکی دیگه عشقتو برد
خواستم بگم مال منــــــی...یکی دیگه اسمتو برد
حتی نشد بهـــــت بگم...پیشم بمون ای خوب من
رفتی و عشق اون شدی...عشق تو شد غروب من
دوست دارم اما چه حیـــف...عشق تو مال من نبود
رفتــــــــی و بعد رفتنــت...هیچ کی به حال من نبود
نمی دونم چـــــــی شد دلت...عشق منو باور نکرد
صدای عاشقت با من حتی یه لحظه صبر نکرد
آخــــه چـــــــرا؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
یه دوست دارم که دوست داره دوستشو تنها بزاره
این دفعه جدیه نگاش شوخیم اصلا نداره
یه دوست دارم که دوستی شو با دوری ثابت می کنه
وفتی میگه دوستت دارم،باز داره خامت می کنه
یه دوست دارم دیوونه وار دوسش دارم
نگام بهش بیخودی نیست،توئه دلم راهش دادم
عاشقشم حیف که نمی فهمه منو
دیوونشم نمیشنوه صدای این قلب منو

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
دست گذاشتم رو يکي ...
دست گذاشتم رو يکي که يک فشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، يا شاعرن يا نقاشن
يا که پشت پنجرش با گريه گيتار مي زنن
يا که مجنون مي شنو تو کوچه ها جار مي زنن
دست گذاشتم رو کسي که عاشقم نمي دونست
سر بودم از خيليا و لايقم نمي دونست
دست گذاشتم رو کسي که مجنونا ديوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسي که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسايمون پيش قدش يه سوزنه
دست گذاشتم رو کسي که طعم چشماش عسله
کمترين شعري که تو مي شنوي از اون غزله
دست گذلشتم رو کسي که ماه ازش طلب داره
خورشيد از شعله ي چشماي اونه که تب داره
دست گذاشتم رو يکي که همه دور و برشن
مردشن ، ديوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو يکي که عاشقاش زيادين
همه جورشو داره ، هم عجيبن ، هم عادين
دست گذاشتم رو يکي که نه سفيده نه سياه
ظاهرش گندميه ، به چشمم اما کيميا
دست گذاشتم رو يکي که داشتنش خوابه هنوز
کمترين شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو يکي که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسي که مي خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو يکي که اون منو دوست نداره
من تو پاييزم و اون اهل يه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو يکي که شعرمو گوش مي کنه
آخرين بيت و مي خونه و فراموش مي کنه
دست گذاشتم رو يکي که کهکشون ، قايقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کي خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو يکي که خندشم نفس داره
تو تمام نقشه هاي خوب دنيا دس داره
دست گذاشتم رو يکي که دست گذاشته رو همه
ولي هر کسي رو که تو نشون بدي ، مي گه کمه
دست گذاشتم رو يکي ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتي رو کسي که از تو خندش مي گيره
اينا رو دلم مي گه ، مي گه و بعدش مي ميره
دست گذاشتن رو کسي آسونه اما ساده نيست
توي اينجور بازيا ، خوب هميشه اراده نيست
مي نويسم که ديگه رو هيچکي دست نمي ذارم
ولي نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از يادم اونو ببرم
ولي دست ، عاقلتر مونده روي همين يکي
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکي

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|
هر کـی اومد تـو زندگیم می بردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه فرادا واسم بلای جون
نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد
نمیدونم بد می آورد یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود
هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود
هیچ کسی عاشقم نشد ، هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد
تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت منت نزار رو سر من
این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم

منبع:http://sedayekhasteh.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مصطفی
|
عشق یعنی اینکه:هر اس ام اسی بهت می رسه امیدواری اوون باشه
عشق یعنی اینکه:برای هر کسی می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی
واسه ی اون می زنی
عشق یعنی:دنبال یه موضوع می گردی تا به اون اس ام اس بزنی
عشق یعنی:دایم موبایلتو چک می کنی شاید از اون اس ام اس رسیده باشه
عشق یعنی:همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی
نگاه می کنی خبری نیست
عشق یعنی:گاهی وقتا که واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری اس انم اس خالی
می فرستی تا بفهمه به یادشی
عشق یعنی:قبض موبایلت فقط موخابرات رو خوشحال می کنه
عشق یعنی:دو هزار اس ام اس در ماه
عشق یعنی:بیماری ای که میگن دوچار شدی
عشق یعنی:اخر شعرای این و اون اسم خودت رو می نویسی
تا بهش بگی چقدر عاشقشی
عشق یعنی:
عشق یعنی:
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط مصطفی
|